گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴

 

ندای غیب به جان تو می‌رسد پیوستکه پای در نه و کوتاه کن ز دنیی دست
هزار بادیه در پیش بیش داری توتو این چنین ز شراب غرور ماندی مست
جهان پلی است بدان سوی جه که هر ساعتپدید آید ازین پل هزار جای شکست
به پل برون نشود با چنین پلی کارتبرو بجه ز چنین پل که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ماده تاریخ‌ها » شمارهٔ ۱۸

 

دریغ و درد که دور سپهر فاطمه رابه کام ریخت به ناکام شربت فرقت
هزار حیف ازین مایهٔ عفاف که بودطراز قامت رعناش کسوت عصمت
دل از متاع جهان کند از آن به آسانیکه داشت دوش و برش زیب و زینت عفت
ازین سرای پرآشوب، جان آگاهشملول گشت و روان شد به خلوت جنت
چو سوی بزم جنان شد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

هاتف اصفهانی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۰

 

هلال عید جهان را به نور خویش آراست
شراب چون شفق و جام چون هلال کجاست
مگر شراب شفق خورد شب ز جام هلال
که هر گهر که در او بود جمله در صحراست
نگر نثار جواهری که شب کند بر چرخ
هلال خم شد و جنبید، از آنش پشت دوتاست
به نیم دایره ماند هلال در گردش
هزار نقطه ز نقش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰

 

دلم گرفت ازین خاکدان پر وحشت

ره بهشت کدامست و منزل راحت

بلاست صحبت بیگانه و دیار غریب

کجاست منزل مألوف و یار بی کلفت

زسینه گشت جدا و نیافت محرم راز

نفس گره شده در کام ماند از غیرت

اگر بعالم غیبم دریچهٔ بودی

زدودمی بنسیمی دمی ز دل کربت

مگر سروش رحیلی بگوش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱

 

گرانی از بدرون آید از در جنت

برون روم زدر دیگر ای فلان همت

خیال قرب گرانان دلم گران دارد

چو جای دیدن ایشان و کلفت صحبت

شود زدور چو سنگین عمامهٔ پیدا

نعوذ بالله از این قوم فاقرؤا تبت

بسر ببسته و پیچیده حبلهای مسد

برد زحبلش حمالهٔ الحطب غیرت

عمامهای گران بر سرگران […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی