گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۵۳

 

به بوی آن که شبی در حرم بیاسایندهزار بادیه سهلست اگر بپیمایند
طریق عشق جفا بردن است و جانبازیدگر چه چاره که با زورمند برنایند
اگر به بام برآید ستاره پیشانیچو ماه عید به انگشت‌هاش بنمایند
در گریز نبسته‌ست لیکن از نظرشکجا روند اسیران که بند بر پایند
ز خون عزیزترم نیست مایه‌ای در تنفدای دست عزیزان اگر بیالایند
مگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

کمال‌الدین اسماعیل » قطعات » شمارهٔ ۱۶۰ - وله ایضا

 

بزگوارا این خواجگی همه آنست
که روی از پس پرده به خلق ننمایند
برون پرده ضعیفان و ناتوانان را
به دست رنج سپارند و خود بیاسایند
حدیث خسته دلان را بگوش ره ندهند
وگرچه خون جگرها زدیده پالایند
نه گاه راحت درمان دردمند کنند
نه روز شادی بر غمگنان ببخشایند
ببین که چند برفتند تا تو آمده یی
قیاس کن که پس از رفتن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال‌الدین اسماعیل