گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۴

 

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوستهزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلمکه یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفتبه راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دستبگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست
تنم بپوسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳

 

به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست
ترحّمی کن اگر هیچ می توان ای دوست
اگر تو برشکنی دشمنان به کام رسند
به دوستی که مکن ترکِ دوستان ای دوست
بر آن قرار برفتی که زود بازآیی
بیا به قول وفا کن بدین نشان ای دوست
به وصل اگر زمیانِ توم کناری نیست
کنارِ من ز سرشک است تا میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری