گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۰۴

 

مرا تو غایت مقصودی از جهان ای دوستهزار جان عزیزت فدای جان ای دوست
چنان به دام تو الفت گرفت مرغ دلمکه یاد می‌نکند عهد آشیان ای دوست
گرم تو در نگشایی کجا توانم رفتبه راستان که بمیرم بر آستان ای دوست
دلی شکسته و جانی نهاده بر کف دستبگو بیار که گویم بگیر هان ای دوست
تنم بپوسد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۷۳

 

به جان رسید دلم در فراق هان ای دوست
ترحّمی کن اگر هیچ می توان ای دوست
اگر تو برشکنی دشمنان به کام رسند
به دوستی که مکن ترکِ دوستان ای دوست
بر آن قرار برفتی که زود بازآیی
بیا به قول وفا کن بدین نشان ای دوست
به وصل اگر زمیانِ توم کناری نیست
کنارِ من ز سرشک است تا میان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۳۹

 

بیا بیا که ز هجر آمدم به جان ای دوست
بیا که سیر شدم بی تو از جهان ای دوست
به کام دشمنم از آرزوی دیدارت
مباش بی خبر از حال دوستان ای دوست
چو نفخ صور دهد جان به مردها عاشق را
نسیم زلف تو بخشد هزار جان ای دوست
خیال بود مرا کز تو بر توان گشتن
بیازمودم و دیدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۴۰

 

مرا تویی ز جهان آرزوی جان ای دوست
حیات بهر تو خواهم درین جهان ای دوست
میان حلقه زلفت چو مرغ جان بنشست
ندید خوشتر از آن دام آشیان ای دوست
چه جای جان و دل ما که دلبران جهان
شدند بر سر زلف تو جان فشان ای دوست
اگر کنند به روی تو نسبتی گل را
ز شوق باز شود غنچه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی