گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱

 

ز من مپرس که بر من چه حال میگذردچو روز وصل توام در خیال میگذرد
جهان برابر چشمم سیاه میگرددچو در ضمیر من آن زلف و خال میگذرد
اگر هلاک خودم آرزوست منع مکنمرا که عمر چنین در ملال میگذرد
خیال مهر تو در چشم هر سهی سرویستکه در حوالیش آب زلال میگذرد
ز بوی زلف توام روح تازه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۶

 

ز ساز جسم هزار انفعال می‌گذرد

چو رشحه‌ای‌ که ز ظرف سفال می‌گذرد

دمیدن همه زبن خاکدان‌گل خواری‌ست

بهار آبله‌ها پایمال می‌گذرد

غبار شیشهٔ ساعت به وهم می‌کوبد

بهوش باش‌که این ماه و سال می‌گذرد

تلاش نقص وکمال جهان گروتازی‌ست

هلالش از مه و ماه از هلال می‌گذرد

به هرکه می‌نگرم طالب دوام بقاست

مدار خلق به فکر محال می‌گذرد

دلی ‌که صاف شود از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی