گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶

 

جهان‌گرفت غبار جنون تلاشی ما

چوصبح تاخت‌به‌گردون جگرخراشی ما

حریرکسوت تنزیه فال شوخی زد

به بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما

دل از تعلق اسباب قطع راحت‌کرد

نفس به ناله‌کشید از قفس تراشی ما

نداشت گرد دگر آستان یکتایی

خیال قرب شد احکام دور باشی ما

چه ظلم داشت درین انجمن تمیز فضول

که خودپرست عیان‌کرد خواجه تاشی ما

کسی مباد خجل از تعلق اغراض

عرق به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی