گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷ - در یاس از خلق و توکل به خدا

 

نماند هیچ کریمی که پای خاطر منز بند حادثهٔ روزگار بگشاید
خیال بود مرا کان غرض که مقصود استحصول آن غرض از شهریار بگشاید
بدان هوس بر سلطان کامران رفتمکه از عطای ویم کار و بار بگشاید
ز پیش شاه و وزیرم دری گشاده نشدمگر ز غیب دری کدر کار بگشاید
عبید حاجت از آن درطلب که رحمت اواگر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۴۱ - در مدح امیر شیخ حسن

 

صبا، چون پرده ز روی بهار بگشاید
عروس گل، تتق از صد بار بگشاید
چو چشم یار نماید بعینه نرگس
که بامداد ز خواب خمار بگشاید
گشاد باغ ز نرگس هزار چشم و کجاست
کسی که یک نظر اعتبار بگشاید؟
تو دل نمودگی غنچه با صبا بنگر
که هر دمش که بیند، کنار بگشاید
بنفشه در شکن و پیچ راست می‌ماند
به حلقه‌ای که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۳۲

 

به حلقه ای که سر زلف یار بگشاید
زمانه را و مرا هر دو کار بگشاید
ز دست رفتم و دستم نرفت در زلفش
کزان گره گرهی یادگار بگشاید
چو وصل او در امید در جهان بر بست
چه سود از آنک در انتظار بگشاید ؟
به نا امیدی وصلش امیدوار شدم
که هر چه بسته شود استوار بگشاید
به عمر خویش دمی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ظهیر فاریابی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۵۱۲

 

مرا ز صحبت باران چه کار بگشاید
که کارم از گره زلف یار بگشاید
چو طره باز کند برقرار هر روزه
از بند غصه دل بیقرار بگشاید
حصار عمر چه محکم کنی که غمزة او
به یک خدنگ نظر صد حصار بگشاید
اگر چه با دهنش کار بوس وابسته است
هزار کار چنین زان کنار بگشاید
چو بر گرفت ز عارض دو زلف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی