گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۸۴

 

دلم دل از هوس یار بر نمی‌گیردطریق مردم هشیار بر نمی‌گیرد
بلای عشق خدایا ز جان ما برگیرکه جان من دل از این کار بر نمی‌گیرد
همی‌گدازم و می‌سازم و شکیباییستکه پرده از سر اسرار بر نمی‌گیرد
وجود خسته من زیر بار جور فلکجفای یار به سربار بر نمی‌گیرد
رواست گر نکند یار دعوی یاریچو بار غم ز دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی