گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲

 

بیا که خسته دلان را تویی معاد و معاذ
بیا که حکم تو را نیست مانعی ز نفاذ
مده غرور به لذات خلدم ای زاهد
که نیست جز به الم های عشقم استلذاذ
به سلک زمره اصحاب ازان سبب ره یافت
که بود نقد جبل گوهر وجود معاذ
فکن به موج فنا رخت خود که ماهی را
نگشت زآفت ساحل بغیر بحر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی