گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰۰

 

هزار بار بگفتم که: به ز جان عزیزیاگر چه خون دل من هزار بار بریزی
مرا سریست کزان خاک آستانه نریزماگر تو بر سرم آن خاک آستانه ببیزی
شبم به وعدهٔ فردای خودنشانی و چون مندر انتظار نشینم، تو روزها بگریزی
میان ما و تو کاری کجا ز پیش برآید؟که من تواضع و خدمت کنم، تو تندی و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی