گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۰

 

زبان به‌کام خموشی‌ کشد بیانش و لرزد

نگه ز دور به حیرت دهد نشانش ولرزد

نگه نظاره‌ کند از حیا نهانش و لرزد

زبان سخن‌ کند از تنگی دهانش و لرزد

چه شوکت است ادبگاه حسن را که تبسم

ببوسد از لب موج‌گهر دهانش و لرزد

قلم چگونه دهد عرض دستگاه توهم

که فکر مو شود ازحیرت میانش و لرزد

دمی‌که آرزوی دل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی