گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲۴

 

ز خود تهی شدم از عالم خراب‌گذشتم

چه سحر بود که برکشتی از سراب گذشتم

شرار بود که در سنگ بود آینهٔ من

به ‌خویش دیر رسیدم‌ که‌ از شتاب‌ گذشتم

عنان به دست تپیدن ندارد عزم سپندم

به بزم تا رسم از پهلوی ‌کباب‌ گذشتم

به هر زمین ‌که رسیدم ز قحطسال اقامت

گریستم نفسی چند و چون‌ سحاب‌گذشتم

ز دیده تا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی