گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۲

 

بانکی عجب از آسمان در می‌رسد هر ساعتیمی‌نشنود آن بانگ را الا که صاحب حالتی
ای سر فروبرده چو خر زین آب و سبزه بس مچریک لحظه‌ای بالا نگر تا بوک بینی آیتی
ساقی در این آخرزمان بگشاد خم آسماناز روح او را لشکری وز راح او را رایتی
کو شیرمردی در جهان تا شیرگیر او شودشاه و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۳

 

ای تو ملول از کار من من تشنه تر هر ساعتیآخر چه کم گردد ز تو کز تو برآید حاجتی
بر تو زیانی کی شود از تو عدم گر شیء شودمعدوم یابد خلعتی گیرد ز هستی رایتی
یا مستحق مرحمت یابد مقام و مرتبتبرخواند اندر مکتبت از لوح محفوظ آیتی
ای رحمة للعالمین بخشی ز دریای یقینمر خاکیان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۸

 

ای داده جان را لطف تو خوشتر ز مستی حالتیخوشتر ز مستی ابد بی‌باده و بی‌آلتی
یک ساعتی تشریف ده جان را چنان تلطیف دهآن ساعتی پاک از کی و تا کی عجایب ساعتی
شاهنشه یغماییی کز دولت یغمای تویاغی به شادی منتظر تا کی کنی تو غارتی
جان چون نداند نقش خود یا عالم جان بخش خودپا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۷

 

دولت ز در باز آمدی ما را پس از بی‌دولتیگر رخ نمودی ترک ما «بعداللتیا واللتی»
می‌زیبد او را سلطنت، زیرا که پیش درگهشهر شب خروش عاشقان باشد چو کوس نوبتی
از سرکشی او چون علم در جنگ با ما روز و شبما در برش زاری‌کنان مانند کوس نوبتی
دادم به زلفش دوش دل، چشمش به ترکی گفت: […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی