گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۰

 

امروز خندانیم و خوش کان بخت خندان می‌رسدسلطان سلطانان ما از سوی میدان می‌رسد
امروز توبه بشکنم پرهیز را برهم زنمکان یوسف خوبان من از شهر کنعان می‌رسد
مست و خرامان می‌روم پوشیده چون جان می‌رومپرسان و جویان می‌روم آن سو که سلطان می‌رسد
اقبال آبادان شده دستار دل ویران شدهافتان شده خیزان شده کز بزم مستان می‌رسد
فرمان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲

 

این ترک زنگاری کمان از خیل خاقان می‌رسدوین مرغ فردوس آشیان از باغ رضوان می‌رسد
مجنون صاحب درد را لیلی عیادت می‌کندفرهاد شورانگیز را شیرین بمهمان می‌رسد
امروز دیگر ذره را خور مهربانی می‌کندوین لحظه گوئی بنده را تشریف سلطان می‌رسد
آید سوی بین الحزن از مصر بوی پیرهنجان عزیز من مگر دیگر به کنعان می‌رسد
دل می‌دهد جان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی