گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱۰

 

نشان دل بی نشان از که جویمحدیث تن ناتوان با که گویم
گر از کوی او روی رفتن ندارممگیرید عیبم که در بند اویم
برویم فرو می‌چکد اشک خونینز خون جگر تا چه آید برویم
رخ ار زانکه شستم بخوناب دیدهغبار سر کویت از رخ نشویم
وفای تو ورزم بهر جا که باشمدعای تو گویم بهر جا که پویم
خیال […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۲۷

 

چنان آرزومندِ دیدارِ اویم
که جان می‌رسد بر لب از آرزویم
چه ها می‌رسد بر سر از دستِ هجر
به نامحرم این قصه چون باز گویم
از آن گه که محرومم از رویِ خوبش
فرو می‌رود اشکِ حسرت به رویم
شبی سدره از ژاله‌ی ارغوانی
به خون صفحه‌ی ارغوانی بشویم
اگر چه بمردم ز هجران ولیکن
عرق چین او زنده دارد به بویم
چو کحل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری