گنجور

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۹

 

من آنم که جز عشق کاری ندارمدر آن کار هم اختیاری ندارم
ندارم به جز عاشقی اعتباریبه این اعتبار اعتباری ندارم
ربوده است خوابم مهی کز خیالشبه جز چشم شب زنده داری ندارم
قرار وفا کرده با من نگارینگاری که بی‌او قراری ندارم
دلی دارم و دورم از دل نوازیغمی دارم و غمگساری ندارم
ندارم خیال میان تو هرگزکه از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۸۴۲

 

ز عمرم چه حاصل چو یاری ندارم
بمردم ز غم غم گساری ندارم
به جز مغز پالودن و فکر کردن
به دنیا دگر هیچ کاری ندارم
ز من نیست بی کارتر در جهان کس
که با هیچ کس کار و باری ندارم
دلی پای بندِ غمِ عشق دارم
دریغا که آسان گذاری ندارم
به پایِ جلادت پناهی نیابم
به دستِ ارادت نگاری ندارم
ز کرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری