گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۹

 

چه توقفست زین پس همه کاروان روان شدنگرد شتر به اشتر که بیا که ساربان شد
ز چپ و ز راست بنگر به قطارهای بی‌مرپی روز همچو سایه به طریق آسمان شد
نه ز لامکان رسیدی همه چیز از آن کشیدیدل تو چرا نداند به خوشی به لامکان شد
همه روز لعب کردی غم خانه خود نخوردیسوی خانه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۶

 

تو ز لب سخن گشادی، همه خلق بی زبان شد
تو به ره خرام کردی، همه چشمها روان شد
تو درون جان و گویی که دگر که است یا رب؟
دگری چگونه گنجد به تنی که جان گران شد
به رهی که دی گذشتی همه کس به نرخ سرمه
بخرید خاک پایت دل و دیده رایگان شد
چه کشش دراز داری […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳

 

نی بی نوا ز شکر به نوا شکرفشان شد
چه خوش است نغمه او را که حیات جاودان شد
منگر در آن که دارد تن نازکش جراحت
بنگر که تا چه راحت ز وجود او روان شد
تن پر ز نیش دارد چو درون ریش دارد
غم و درد بیش دارد نفسش حیات ازان شد
دل و جان چو نیست نیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی