گنجور

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۸

 

سر خستگان نداری بگذار ما نیائی

غم کشتگان نداری بمزار ما نیائی

تنم از غبار گردد بره گذارت افتد

تو بگردی از ره خود بغبار ما نیائی

بغمی نیوده پا بست نشده زمامت از دست

تو که بار غم نداری بقطار ما نیائی

ز خرابهٔ وفایم تو ز شهر بیوفائی

ز تو چون وفا نیاید بدیار ما نیائی

دلم از غم میانت شب […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

قدسی مشهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۴۰

 

به هوای صید یک ره، به گذار ما نیایی
تو که صید قدس گیری به شکار ما نیایی
رقم شهادت ما، دگری به دست دارد
اگر ای اجل بدانی، به شکار ما نیایی
برو ای صبا به شیرین، ز روان کوهکن گو
که شدی چو یار خسرو، به مزار ما نیایی!
سر کوی می پرستان، ز پیاله نیست خالی
تو که مرد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قدسی مشهدی