گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۱

 

امشب از چشم و مغز خواب گریختدید دل را چنین خراب گریخت
خواب دل را خراب دید و یباببی نمک بود از این کباب گریخت
خواب مسکین به زیر پنجه عشقزخم‌ها خورد وز اضطراب گریخت
عشق همچون نهنگ لب بگشادخواب چون ماهی اندر آب گریخت
خواب چون دید خصم بی‌زنهارمول مولی بزد شتاب گریخت
ماه ما شب برآمد و این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۶

 

زاهد از ساغر شراب گریخت
شب پر، از نور آفتاب گریخت
مرد میدان عشق، عقل نشد
صعوه از صولت عقاب گریخت
تاب قید جنون نداشت، خرد
نامقیّد ز احتساب گریخت
وحشت آرد سرای ویرانه
دلم از سینهٔ خراب گریخت
شمع نبود حریف خلوت ما
زین شب تیره ماهتاب گریخت
از دل و دیدهٔ خراب مپرس
بی تو آرام رفت و خواب گریخت
شب هجران رسید چون به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی