گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۷۱

 

طره عنوان جمال تو چو جیم افتاده ست
دهن تنگت ازان چشمه میم افتاده ست
زان قد و زلف که گویی الف و لام ویند
لام الف وار دل خسته دونیم افتاده ست
قدت آن نخل بلند است و لب آن تازه رطب
که درین باغچه از باغ نعیم افتاده ست
ید بیضا که شنیدی بود از طلعت تو
لمعه نور که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۷۲

 

جانم از عشق تو در ورطه بیم افتاده ست
دلم از تیغ فراق تو دونیم افتاده ست
جیب گل نافه چین شد به گلستان گویی
دامن زلف تو در دست نسیم افتاده ست
حاصل خویش بجز رنج سفر هیچ ندید
هر مسافر که بر این در نه مقیم افتاده ست
شاهد ملک چه بینی که کند زیور گوش
زان در اشک که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی