گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶۶

 

گر گریزی به ملولی ز من سوداییروکشان دست گزان جانب جان بازآیی
زین خیالی که کشان کرد تو را دست بکشدست از او گر نکشی دست پشیمان خایی
رو بدو آر و بگو خواجه کجا می‌کشیمکآسمان ماه ندیده‌ست بدین زیبایی
رایگان روی نموده‌ست غلط افتادیباش تا در طلب و پویه جهان پیمایی
گنده پیر است جهان چادر نو پوشیدهاز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸۹

 

ای که تو چشمه حیوان و بهار چمنیچو منی تو خود خود را کی بگوید چو منی
من شبم تو مه بدری مگریز از شب خویشمه کی باشد که تو خورشید دو صد انجمی
پاسبان در تو ماه برین بام فلکتو که در مقعد صدقی چو شه اندر وطنی
ماه پیمانه عمر است گهی پر گه نیمتو به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۷۵

 

نکند دانا مستی نخورد عاقل میننهد مرد خردمند سوی مستی پی
چه خوری چیزی کز خوردن آن چیز ترانی چون سرو نماید به مثل سرو چو نی
گر کنی بخشش گویند که می کرد نه اوور کنی عربده گویند که او کرد نه می


متن کامل شعر را ببینید ...

سنایی
 

انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸۲ - در مدح سیدالسادات جعفر علوی

 

ای به درگاه تو بر قصه‌رسان صاحب ریره‌نشین سر کوی کرمت حاتم طی
اختران در هوس پایهٔ اعلای سپهرسوی ایوان تو آورده به علیین پی
و آسمان در طلب واسطهٔ عقد نجومروی در رای تو آورده که وی شاهد وی
فلک جاه ترا خارج عالم داخلقطب تدبیر تو را عروهٔ تقدیر جدی
جاه تست ای ز جهان بیش جهانی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

ملک‌الشعرای بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۳۳ - حریق آمل

 

خاک آمل شده در زیر پی آتش‌، طی
ای مسلمانان‌، آبی بفشانید به وی
این همان خطهٔ نامیست که از عهد قدیم
دورهاکرده به امنیت و آسایش‌، طی
بوده درعهد منوچهر، یکی حصن عظیم
سرکشیده شرفاتش ز بر قصر جدی
دون او بوده به زینت‌، چه سمرقند و چه بلخ
پس از او بوده به رتبت‌، چه نهاوند و چه جی
بوده بنگاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

ملک‌الشعرای بهار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۷۹

 

نوبهار آمد و بگذشت به شادی مه دی
اینک اینک که سراپای گل و آتش وی
بعد ازین جامه لطیف و تنک و تر پوشند
چو گل تازه بتان ختن و خلخ و ری
نازنینا، عرق از روی تو بر گل بچکید
می ممزوج لبالب برسان پی بر پی
پاک کن خوی ز بنا گوش که این مردم چشم
خون خود ریزد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵۶

 

کی پسندی تو جفا بر من مسکین کی کی

تو و اندیشه ین کار خدا را هی هی

معدن مهر و وفا ز آنکه ازو جور و جفا

حاش‌لله کی آید ز تو اینها کی کی

دردیم وعدهٔ وصلت ببهار اندازی

باز چون فصل بهار آید گوئی دی دی

زخم بر من زنی و دست من آلوده کنی

تا چه گویند که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۶۰

 

هر که خواهد که بود پیش سلاطین بر پای
همچو شمعش نگریزد ز ثبات قدمی
ادب آن است که گر تیغ نهندش بر سر
بایدش داشت زبان گوش ز هر نیک و بدی
بعد از آن کارش اگر زانکه فروغی گیرد
گو مشو غره که ناگه بکشندش به دمی


متن کامل شعر را ببینید ...

سلمان ساوجی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۴۸ - د‌ر مدح شاهنشاه مبرور محمد شاه مغفور طاب‌الله ثراه گوید

 

دلکی هست مرا شیفته و هرجایی

عملش عشق‌پرستی هنرش شیدایی

پیشه‌اش روز به دنبال نکویان رفتن

شب چه پنهان ز تو تا صبح قدح ‌پیمایی

چه‌گویم دلکا موعظهٔ من بپذیر

ترک کن خیرگی و خودسری و خودرایی

می مخور رقص مکن عشق مجو یار مگیر

حیف باشد که تو دامن به ‌گناه آلایی

دل سودای من چون شنود این سخنان

به خروش آید و […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵

 

این چه حالست که از سرکله انداخته‌ای

مست و بیخود شده از خانه برون تاخته‌ای

تبغ‌ صیقل زده در مشت و سپر از پس پشت

نرد کین باخته و ساز جدل ساخته‌ای

ساق بالا زده و ساعد کین برچیده

رخ برافروخته و تیغ برافراخته‌ای

گاه با دوست درآویخته گه با دشمن

چون حریفان دغا نرد دغل باخته‌ای

بیم آنست که از پارس برآید […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

امیر معزی » قصاید » شمارهٔ ۴۳۶

 

ای تو را بر مه و زهره ز شب تیره ردی
زهره از چرخ به زیبایی تو کردندی
نه عجب‌ گر کند از چرخ ندا زهره تو را
تا به مه بر ز شب تیره تو را هست ردی
لعبت چشم منی چشم منت باد نثار
راحت جان منی جان منت باد فدا
ای درخشنده بناگوش تو از زلف سیاه
همچو از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیر معزی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۹۵

 

ای اگر بوی بری از نفسِ خرّمِ می
معجزِ عیسیِ مریم به تو بنماید وَی
تا به جانت نرسد ذوق نیابی وه وه
تا تجرّع نکنی قدر ندانی هَی هَی
معتقد باش به مستانِ برانداخته دین
بشنو این خورده و طومارِ بزرگی کن طَی
محتسب گفت بیا برشکن از خمر و خمار
بعد ازین توبه کن از مطرب و چنگ و دف […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۲۲

 

چشم و ابروی تو گویند که در مذهب ما
حق بود کشتن عشاق و علیه الفتوی
با رقیب ار بسر من تو شبیخون آری
او میا گو بسر من همه وقتی تو بیا
مثل است اینکه بود مردن با یاران عید
کشت غم وامق و مجنون تو بکش نیز مرا
هر چه خواهم من از آن لب تو بلا دفع کنی
بخششی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۳

 

سالها گر بنویسم صفت مشتاقی
ماند از شوق تو صد ساله حکایت باقی
غایت ابرویش از دیده دلا حاضر باش
ترسمت بشکنی این شبشه که دور از طاقی
غمزهات هیچ فروداشت ز تیزی نکند
تا به آن زخمه نو در ره زدن عشانی
ای خوش آن مجلس خالی شده از مدعیان
مانده از می قدری باقی و آن لب ساقی
عمر باقی به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳۹

 

قطره قطره از دریا چو به ساحل آیی
گره به دریا برسی قطره نبی دریایی
پیش او آنی و در خانقه الله گونی
او مولی و در مدرسه مولانایی
گرنه با اونی اگر پادشهی درویشی
ال ورن بیخویشی اگر با همه تنهایی
بی غمش در تعبی با غم او در طربی
دریاب لب او مگی با لب او حلوایی
گه دلی گاه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴۶

 

گر به پاکی خضر وقتی و روح القدسی
تا نیابی نظر اهل صفا هیچ کسی
فرض کردیم که سجاده فکندی بر آب
چون نداری گهر معرفتی کم زخمی
تا نیاری قدم از منزل هستی بیرون
سالها گر بروی راه به جانی نرسی
ای که از دل نفست راست برون می آید
نفس اینست که از خویش ببری
نیست حاجت که بود سد سکندر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۵۶

 

گفتم ای سیم ذقن گفت کرا می گوئی
گفتم ای عهد شکن گفت چها می گوئی
گفتم ای آنکه نداری سر یک موی وفا
گفت معلوم شد اکنون که مرا می گونی
گفتم ای جان ز دل سخت نو فریاد مرا
گفت با ما سخن سخت چرا می گونی
گفتم آن زلف پریشان تو با مشک خطاست
تا چند پریشان و خطا […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی
 

همام تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۷

 

شب دوشینه خیالت به عیادت سحری
ترسم آن لحظه که از خواب در آیی گویی
از غم تیره شب و محنت هجران چونی
بر بالین من آمد که فالان هان خبری
دادمی کام تو گر بیم رقیبم نبدی
ود که مردی ز غم عشق چو من عشوه گری
سوز و میساز که تا کام بیا بی ز لبم
که مبادا ز رقیبان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

همام تبریزی