گنجور

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۹۲

 

بس که چون صبح زند دم ز صفا سینه ما
صورت کین، همه مهر است در آیینه ما
دو حریصیم که تا محشرمان سیری نیست
ما ز مهر تو، دل سخت تو ازکینهٔ ما
می نهد شیر محبت به فراغت پهلو
نیستانی شده از تیر جفا، سینه ما
پرده از کار ریا، عشق نگیرد ز کرم
مصلحت هاست درین خرقهٔ پشمینهٔ ما
داد […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی
 

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴

 

اختران پرتو مشکوة دل انور ما
دل ما مظهر کل کل همگی مظهر ما
نه همین اهل زمین را همه باب اللهیم
نه فلک در دورانند بدور سرما
بر ما پیر خرد طفل دبیرستانست
فلسفی مقتبسی از دل دانشور ما
گرچه ما خاک نشینان مرقع پوشیم
صد چو جم خفته بدریوزه گری بردرما
چشمهٔ خضر بود تشنه شراب ما را
آتش طور شراری بود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم سبزواری