گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۳۸

 

گر به مستی زدم اندر سر زلفت دستی
این همه خرده نگیرند بتا بر مستی
دست من گیر که بر دست نگیرند از مست
هان بده هین بستان از سر پیمان دستی
ای که گفتی من اگر مست بدم دوش امروز
سرِ این فتنه که داند به کجا پیوستی
خوش نکو طرفه عجب قاعده‌ای بودی اگر
هرکه بدمست شدی عهد وفا بشکستی
گر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری