گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳

 

گر تو گل چهره در آیی به چمن مست امروزما بدانیم که در باغ گلی هست امروز
گفته‌ای: بر سر آنم که بگیرم دستتنقد را باش، که من می‌روم از دست امروز
با چنان دانهٔ خالی که تو بر لب زده‌ایمن بر آنم که ز دامت نتوان جست امروز
رخ گل رنگ تو بس خون که بریزد فردادهن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی