گنجور

حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷

 

روی بنما و مرا گو که ز جان دل برگیرپیش شمع آتش پروانه به جان گو درگیر
در لب تشنه ما بین و مدار آب دریغبر سر کشته خویش آی و ز خاکش برگیر
ترک درویش مگیر ار نبود سیم و زرشدر غمت سیم شمار اشک و رخش را زر گیر
چنگ بنواز و بساز ار نبود عود […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حافظ
 

فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۸۱

 

روی بنمای اماما و ره منبر گیر
بگشا منطق و دل از در دل‏ها برگیر
دین اسلام و شریعت که کهن گشت و خراب
یک به یک در دل ما تازه کن و از سر گیر
پر کن از امن و امان عالم آشفته ما
ظلم و طغیان و خرابی ز ممالک برگیر
بهر رفع ستم و جور به لطف شمشیر
از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی