گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۷

 

آنچ روی تو کند نور رخ خور نکندو آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند
هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرودهر کی داند لب تو قصه ساغر نکند
چون رسد طره تو مشک دگر دم نزندچون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند
مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشتکه کسی را هوس ملکت سنجر نکند
تاب آن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۳

 

طبع دانا الم دهر مکدر نکند

گرد بر روی ‌گهر آن همه لنگر نکند

به خیالی نتوان غرهٔ تحقیق شدن

گر همه حسن دمد آینه باور نکند

می‌دهد عاقبت‌ کار حسد سینه به زخم

بدرگی تا به‌کجا تکیه به نشتر نکند

در خرابات‌، شیاطین نسبان بسیارند

دختر رز جلبی نیست ‌که شوهر نکند

بی‌زری ممتحن جوهر انسانی نیست

آدم آنست‌ که مال و حشمش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی