گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۲۶۶

 

در من این عیب قدیمست و به در می‌نرودکه مرا بی می و معشوق به سر می‌نرود
صبرم از دوست مفرمای و تعنت بگذارکاین بلاییست که از طبع بشر می‌نرود
مرغ مألوف که با خانه خدا انس گرفتگر به سنگش بزنی جای دگر می‌نرود
عجب از دیده گریان منت می‌آیدعجب آنست کز او خون جگر می‌نرود
من از این […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷

 

نقش روی توام از پیش نظر می‌نرودخاطر از کوی توام جای دگر می‌نرود
تا بدیدم لب شیرین تو دیگر زان روزبر زبانم سخن شهد و شکر می‌نرود
عارض و زلف دو تا شیفته کردند مراهرگزم دل به گل و سنبل تر می‌نرود
مستی و عاشقی از عیب بود گو میباش«در من این عیب قدیم است و بدر می‌نرود»
دوستان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی