گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۵۷۹

 

تا کی ای آتش سودا به سرم برخیزیتا کی ای ناله زار از جگرم برخیزی
تا کی ای چشمه سیماب که در چشم منیاز غم دوست به روی چو زرم برخیزی
یک زمان دیده من ره به سوی خواب بردای خیال ار شبی از رهگذرم برخیزی
ای دل از بهر چه خونابه شدی در بر منزود باشد که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۰

 

چو شود کز سر جرمم بکرم برخیزی
وز گناهی که از آن در خطرم برخیزی
هست خلق تو کریم از تو سزا آن باشد
کز سر زلت عاشق بکرم برخیزی
دی مرا گفتی اگر با تو نظر دیر کنم
که بیکبار چنین از نظرم برخیزی
آن میندیش که بر دل ز گناهان توام
گر غباری بود از خاک درم برخیزی
نشوی عاشق ثابت […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی