گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۴۶۴

 

دست با سرو روان چون نرسد در گردنچاره‌ای نیست به جز دیدن و حسرت خوردن
آدمی را که طلب هست و توانایی نیستصبر اگر هست و گر نیست بباید کردن
بند بر پای توقف چه کند گر نکندشرط عشق است بلا دیدن و پای افشردن
روی در خاک در دوست بباید مالیدچون میسر نشود روی به روی آوردن
نیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶ - درس محبت

 

در بهاران سری از خاک برون آوردنخنده ای کردن و از باد خزان افسردن
همه این است نصیبی که حیاتش نامیپس دریغ ای گل رعنا غم دنیا خوردن
مشو از باغ شبابت بشکفتن مغرورکز پیش آفت پیری بود و پژمردن
فکر آن باش که تو جانی وتن مرکب توجان دریغست فدا کردن و تن پروردن
گوتن از عاج کن […]


متن کامل شعر را ببینید ...

شهریار
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴۳

 

آه ناکام چه مقدار توان خون خوردن

زین دو دم زندگیی تا به قیامت مردن

داغ یأسم‌که به‌کیفیت شمع است اینجا

آگهی سوختن و بستن چشم افسردن

فرصت هستی از ایمای تعین خجل است

صرفهٔ نقد شرر نیست ‌مگر نشمردن

پارسایی چقدر شرم فضولی دارد

بال سعی مگس و ناله به عنقا بردن

مشت خاکیم‌کمینگاه هوایی‌که مپرس

چه خیالست به پرواز عنان نسپردن

دل تنک […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۶

 

تا نگویی تو ندانم که چه باید کردن
هر چه گویی بنهم حکم قضا را گردن
به تو دادیم همه جان و جهان و دل و دین
جان به نوباوه نشاید سوی جانان بردن
ای همه شادی جان ها به جمال رخ تو
غم بیهوده از این پس نتوانم خوردن
روی در روی جمال تو کنم بی من و ما
حق تسلیم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۹۶۷

 

توبه کردم که دگر توبه نخواهم کردن
باش گو چون رگ جان خون رزم در گردن
باده گر رنگ جگر دارد جان پرورم است
کار من چیست جگر خوردن جان پروردن
من اگر خون نخورم از رگ جان و دهنش
از لب جام به جز خون چه توانم خوردن
عاشقی پیشه ی من بود وگر تازه کنم
بدعتی نیست که خواهم به […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری