گنجور

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۶۸۱

 

وَه وَه از جانِ به لب آمده بر بویِ لبش
وزتنِ مانده خیالی ز خیالِ قصبش
زلف و رویش هبل ولاتِ منِ مجنون اند
شب و روزِ منِ آسیمه سر از روز و شبش
ز ابتدا بی دلی و شیفته رایی کردن
از کجا خاست مرا با تو بگویم سببش
بوسه یی چند به من داد وز آن وقت چنین
جگرم گرم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری