گنجور

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۰

 

تا سراسیمهٔ آن طرهٔ پیچان نشویآگه از حالت هر بی‌سروسامان نشوی
جمعی از صورت حال تو پریشان نشوندتا ز جمعیت آن زلف پریشان نشوی
دستگیرت نشود حلقهٔ مشکین رسنشتا نگون سار در آن چاه زنخدان نشوی
بخت برگشته‌ات از خواب نخواهد برخاستتا که افتادهٔ آن صف زده مژگان نشوی
داخل سلسله اهل جنون نتوان شدتا که از سلسله عقل […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹۱

 

ای نم اشک هوس مایل مژگان نشوی

سیل‌ خیزست حیا آنهمه عریان نشوی

چه‌بهار و چه‌خزان رنگ گل حیرت توست

جلوه‌ای نیست گر آیینه نمایان نشوی

از زمین تا فلکت دعوی استعدادست

به تکلف نشوی هیچ گر انسان نشوی

ذره خورشید دکان‌، قطره و دریا سامان

آنقدر نیست متاع تو که ارزان نشوی

هر قدم رشتهٔ این راه تامل دارد

به گشاد گره آبله […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی