گنجور

عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲

 

باز در میکده سر حلقهٔ رندان شده‌امباز در کوی مغان بی سر و سامان شده‌ام
نه به مسجد بودم راه و نه در میکده جایمن سرگشته در این واقعه حیران شده‌ام
بر من خستهٔ بیچاره ببخشید که منمبتلای دل شوریدهٔ نالان شده‌ام
رغبتم سوی بتانست ولیکن دو سه روزاز پی مصلحتی چند مسلمان شده‌ام
بارها از سر جهلی که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عبید زاکانی