گنجور

خواجوی کرمانی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶

 

در سر زلف سیاه تو چه سوداست که نیستوز غم عشق تو در شهر چه غوغاست که نیست
گفتی از لعل من امروز تمنای تو چیستدر دلم زان لب شیرین چه تمناست که نیست
بجز از زلف کژت سلسله جنبان دلمخم زلف تو گواه من شیداست که نیست
پای بند غم سودای تو مسکین دل مننتوان گفت که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

خواجوی کرمانی
 

حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۲۱۴

 

چشم صاحب نظران در پی دنیاست که نیست
سر خط ساده دلان نقش تمناست که نیست
جلوهٔ حسن کجا، حوصلهٔ عشق کجا؟
درکف نه صدف آن گوهر یکتاست که نیست
شور آشفتگی و شیوهٔ سرگردانی
درکدامین سر از آن زلف چلیپاست که نیست؟
حاصل عیش دو عالم به وصالت جمع است
در شب وصل تو ما را غم فرداست که نیست
داری از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حزین لاهیجی