گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴

 

خانه خالی شد و در کوی دل اغیار نماندهمه غم رفت و ه بغیر از غم آن یار نماند
گر چه در پای دلم خار جفا بود، دگرگل به دست آمد و در پای دلم خار نماند
آن گروهی که به آزار دلم کوشیدندچون برفتند دگر هیچ دلازار نماند
دشمن از غصهٔ من علت بیماری داشتدوستان مژده، که […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰

 

با وجود نگه مست تو هشیار نماندپس از این ساقی خود باش که دیار نماند
در خور دولت بیدار نگردد هرگزآن که شب تا سحر از عشق تو بیدار نماند
زنیهار از تو که هنگام شهادت ما رازیر تیغت به زبان حالت زنهار نماند
بس که آلوده شد از خون خریدارانتمشت خاکی به سر کوچه و بازار نماند
چه […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فروغی بسطامی