گنجور

جامی » دیوان اشعار » واسطة العقد » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۴

 

یار هر دم سر بازار دگر می طلبد
چشمها چار خریدار دگر می طلبد
کس نیارد که ز کارش سری آرد بیرون
گرچه هر لحظه سرو کار دگر می طلبد
دادبر باد هوا دین و دلم را و کنون
بهر این کار هوادار دگر می طلبد
واعظم گو مده از نکهت فردوس خبر
دل من بوی ز گلزار دگر می طلبد
صد گرفتار […]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۱

 

دل من صحبت دلدار دگر می طلبد
خاطرم بار دگر بار دگر می طلبد
بار بد مهر غم عاشق مسکین چو نخورد
لاجرم مونس و غمخوار دگر می طلبد
چه روم پیش طبیبی که چو دردم دانست
دمبدم بر دلم آزار دگر می طلبد
گر نهد بار جفا بار موافق بر بار
گر چه باریست گران بار دگر می طلبد
شد ملول از […]


متن کامل شعر را ببینید ...

کمال خجندی