گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۳۹

 

دلم از دست غمت دامن صحرا بگرفتغمت از سر ننهم گر دلت از ما بگرفت
خال مشکین تو از بنده چرا در خط شدمگر از دود دلم روی تو سودا بگرفت
دوش چون مشعله شوق تو بگرفت وجودسایه‌ای در دلم انداخت که صد جا بگرفت
به دم سرد سحرگاهی من بازنشستهر چراغی که زمین از دل صهبا بگرفت
الغیاث […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی
 

صائب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۹

 

ناز بیماری ازان چشم گرانخواب گرفت
جوهر تیغ ازان موی میان تاب گرفت
طاق ابروی تو شد زرد ز دود دل من
آتش از سینه قندیل به محراب گرفت
می کند شیشه می جلوه فانوس امشب
آتش از لعل که یارب به می ناب گرفت؟
خنده صبح قیامت نکند بیدارش
هر که را حیرت روی تو رگ خواب گرفت
نیست در خانه خرابی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

صائب تبریزی