گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲۰

 

چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدیچو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
تو اگر لطف گزینی و اگر بر سر کینیهمه آسایش جانی همه آرایش عیدی
سبب غیرت توست آنک نهانی و اگر نیهمه خورشید عیانی که ز هر ذره پدیدی
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میریو اگر پرده دری تو […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۹

 

نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشدهمه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی
گرگ اگر نیز گنهکار نباشد به حقیقتجای آنست که گویند که یوسف تو دریدی


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی