گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵

 

هله نومید نباشی که تو را یار براندگرت امروز براند نه که فردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کن آن جاز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند
و اگر بر تو ببندد همه ره‌ها و گذرهاره پنهان بنماید که کس آن راه نداند
نه که قصاب به خنجر چو سر میش […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶

 

هر که او عاشق آن روی بود صبر نداندعاشق خویشتنست آنکه ازو صبر تواند
گر ببینند رخ و قد ترا بید گل، ای بتگل خجالت برد و بید عرقها بچکاند
بیم آنست که: یاد لب شیرین تو روزیهمچو فرهاد به صحرا و به کوهم بدواند
شربت وصل تو هرکس بچشیدند ولیکنسر آن نیست که یک قطره بما نیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی