گنجور

اشعار مشابه

 

محتشم کاشانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۱۵

 

شاعر خیره در اقلیم سخن می‌باشد

جان ستاننده ز اعدانه به تلخی به خموشی

گر بنابر غرضی گرچه نگوید هجوت

مدحت آن نوع بگوید که تو خود را بکشی


متن کامل شعر را ببینید ...

محتشم کاشانی
 

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳

 

گر به تیغم بکشی زار و به خونم بکشی

من نه انکار کنم چون تو بدان کار خوشی

پیش روی تو دو زلف تو سرافکنده به زیر

چون بر خواجهٔ رومی دو غلام حبشی

خوی‌ خوش به‌ بود از روی خوش‌ ای ترک تتار

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۴۱

 

لی حبیب عربی مدنی قرشی

که بود درد و غمش مایه شادی و خوشی

فهم رازش نکنم او عربی من عجمی

لاف مهرش چه زنم او قرشی من حبشی

ذره وارم به هواداری او رقص کنان

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

جامی
 

آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۱۰

 

وقتی ای جاذبه عشق نکردی کششی

که بزنجیر جنون سلسله ای را بکشی

ما همه کاه و تو چون کاه ربائی ای عشق

سوی خود هر دو جهان را بکشی از کششی

گه بزلفین کج آویزی و گه با خط سبز

[...]


متن کامل شعر را ببینید ...

آشفتهٔ شیرازی