گنجور

سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۹

 

ای سنایی چو تو در بند دل و جان باشی

کی سزاوار هوای رخ جانان باشی

در دریا تو چگونه به کف آری که همی

به لب جوی چو اطفال هراسان باشی

چون به ترک دل و جان گفت نیاری آن به

[...]

سنایی غزنوی
 

وحشی بافقی » گزیدهٔ اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دل‌آزار

 

همچو گل چند به روی همه خندان باشی؟

همره غیر به گلگشت گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی

زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی

[...]

وحشی بافقی
 

سیدای نسفی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۷۴ - واسوخت

 

چند چون زلف خود ای شوخ پریشان باشی

شعله جان من بی سر و سامان باشی

بهر خون ریختم تیر چو مژگان باشی

تیغ خون ریز به کف بر زده دامان باشی

همره غیر تو همچون گل خندان باشی

[...]

سیدای نسفی