گنجور

افسر کرمانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴ - جنت کوی او

 

زلف دلدار من، ای سلسله ها گشته اسیرت

هر شکن دام دلی چند ز برنا و ز پیرت

گر تو همخوابه آهوی تتاری ز چه دایم،

طوع طوق آمده همچون دل ما گردن شیرت

نیستی صبح که هم تیره بود روی و روانت

[...]

افسر کرمانی