گنجور

سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸۰

 

نخورند در گلستان، گل و لاله آب بی‌تو

به گلوی شیشهٔ می، نرود شراب بی‌تو

چو دو یار مهربانی که ز هم جدا نگردند

به چمن نمی‌گذارد قدم آفتاب بی‌تو

چو پیاله جلوه‌ای کن به بساط بزم مستان

[...]

سلیم تهرانی
 

اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات ناتمام » شمارهٔ ۳۲۹

 

نخورد به بزم مستان لب شیشه آب بی تو

به خزان تاک ماند قدح شراب بی تو

به کدام دل نسوزم چو ز بزم رخ بتابی

که شود ز آتش دل بط می کباب بی تو

اسیر شهرستانی