گنجور

اوحدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴

 

من نخواهم برد جان از دست دلای مسلمانان، فغان از دست دل
سینه میسوزد نهان از جور چشمدیده میگرید روان از دست دل
ای رفیقان، چون ننالم؟وانگهیبر تنم باری چنان از دست دل
هر که از دستان دل غافل شودزود گردد داستان از دست دل
جاودانی دیده‌ای باید مراتا بگریم جاودان از دست دل
جانم اندر تاب و دل در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

اوحدی
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳۲

 

من نخواهم برد جان از دست دل
ای مسلمانان، فغان از دست دل
سینه می سوزد مدام از جور چشم
دیده می گرید روان از دست دل
هر که از دستان دل غافل شود
زود گردد داستان از دست دل
جانم اندر تاب و دل در تب بماند
این ز دست چشم و آن از دست دل
گفته بودم پای در دامن کشم
وین […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی