گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۷

 

عارفان را شمع و شاهد نیست از بیرون خویشخون انگوری نخورده باده شان هم خون خویش
هر کسی اندر جهان مجنون لیلی شدندعارفان لیلی خویش و دم به دم مجنون خویش
ساعتی میزان آنی ساعتی موزون اینبعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش
گر تو فرعون منی از مصر تن بیرون کنیدر درون حالی ببینی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۰

 

ای ز عشقت مهر و مه سرگشته در گردون خویش
وی ببویت روز و شب آواره در هامون خویش
در هوای عشق تو چون ذره زآن گردان شدم
کآفتاب حسن تو می تابد از گردون خویش
در پس جلباب شب هر صبح روشن رو کنی
آفتاب تیره ار از ماه روزافزون خویش
از گریبان افق پیداست کز عشقت مدام
آسمان دامن کشان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سیف فرغانی