گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۸

 

دوش در راه خیالت عجز شوق آهنگ داشت

سعی‌ جولانی که‌ نازشها به پای لنگ داشت

دل به ذوقِ جلوه‌ات با عالمی کرد‌ه‌ست صلح

ورنه ‌این شخص‌ جنون ‌با سایهٔ ‌خود جنگ داشت

در گلستانی ‌که حیرت فرش جولان تو بود

چشم هر برگ گل آشوب از غبار رنگ داشت

بی‌تو از هر قطره اشکم ریخت رنگ ناله‌ای

آرزو در پردهٔ چشمم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۶

 

تا جنون نقد بهار عشرتم در چنگ داشت

طفل اشکی هم‌که می‌دیدم به دامن سنگ داشت

عمری از فیض لب خاموش غافل زیستم

نغمهٔ عیش ابد این ساز بی‌آهنگ داشت

با همه وحشت غبار دامن خاکیم و بس

اشک در عرض‌روانی نیز عذر لنگ داشت

ازگهر تهمت‌کش افسردن است اجزای بحر

هرکه اینجا فال راحت زد مرا دلتنگ داشت

پای در دامن شکستم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۷

 

تا ز حسن وگلستان تماشا رنگ داشت

حیرت از آیینه‌ام دستی به زیر سنگ داشت

یاد آن عیشی‌که از نیرنگ جولان‌کسی

گرد من د‌ر پرده چون صبح بهاران‌رنگ داشت

تا نفس بال فغان زد رنگ صحرا ریخت دل

عمرها این شمع خامش‌کلبه‌ام را تنگ داشت

کامرانیها بالا شد ورنه از بیحاصلی

دست برهم سودهٔ من دامنی در چنگ د‌اشت

آب می‌گشتیم‌کاش از عرض […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی