گنجور

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰۶

 

در جنون جوش سویدا تنگ دارد جای من

چشم آهو سایه افکنده‌ست بر صحرای من

از هوا پروردگان نوبهار وحشتم

چون سحر از یکدگر پاشیدن است اجزای من

ناتوانیهای موجم کم نمی‌باید گرفت

رو به ناخن می‌کند بحر از تپیدنهای من

یکسر مویم تهی ازگریه نتوان یافتن

چشمی و ‌اشکی است همچون شمع‌ سر تا پای من

گاه اشک یأس وگاهی ناله عریان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

بیدل دهلوی
 

قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸۷ - در مدح شجاع السلطنه حسنعلی میرزا

 

رود آمون‌ گشت هامون ز اشک جیحون‌زای من

رشک سیحون شد زمین از چشم خون پالای من

اردی عیشم خزان شد وین عجب ‌کاندر خزان

لاله می‌روید مدام از نرگس شهلای من

دیدهٔ من اشک ریزد سینهٔ من شعله‌خیز

در میان آب و آتش لاجرم ماوای من

برنخیزد خنده‌ام از دل شگفتی آنکه هست

زعفران رنگ از حوادث سیمگون سیمای من

برندارم ‌گامی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

قاآنی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۰۷

 

الغیاث از هم‌نشینان خیال‌آمیزی من
شادی رویِ سحرخیزان شب‌خون‌ریزِ من
بی‌ دل‌آرامی که هر دم بر کفم جا می‌نهد
بیش آرامی نگیرد طبعِ شورانگیزِ من
جان‌ِ شیرین بر دهان می‌آیدم فرهادوار
مالک‌ِ موت است اگر باورکنی پرویزِ من
هم چو شیرین در هوای خسرو از بس اشتیاق
بر براق آسمان دارد سبق شبدیزِ من
چون همه اسبابِ عیش و کام‌رانی در وی است
گوشۀ […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری