گنجور

مولوی » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶۰

 

باده ده ای ساقی جان باده بی‌درد و دغلکار ندارم جز از این گر بزیم تا به اجل
هات حبیبی سکرا لا بفتور و کسلیقطع عن شاربه کل ملال و فشل
باده چو زر ده که زرم ساغر پر ده که نرمغرقه مقصود شدی تا چه کنی علم و عمل
اصبح قلبی سهرا من سکر مفتخراان کذب الیوم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

مولوی
 

انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۳۲۶ - در بیان حال خود

 

خاطری چون آتشم هست و زبانی همچو آبفکرتی تیز و ذکایی رام و طبعی بی‌خلل
ای دریغا نیست ممدوحی سزاوار مدیحوی دریغا نیست معشوقی سزاوار غزل


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹

 

عاشق و معشوق را راهی بود از دل بدل

امشبم این نکته روشن گشت از آنشمع چگل

شور عشقی در سرم هر لحظه افزون میکند

لطف شیرینی که هر دم میرسد از راه دل

صحبتی داریم با هم بی‌غباری از رقیب

عشرتی داریم خوش بیزحمتی از آب و گل

قاصد و پیغام هر دم میرسد از جان بجان

میبرد هر لحظه پیکی […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۰

 

پرتو شمع رخت شد در وجودم مشتعل

سوخت از من هرچه بود از اقتضای آب و گل

بود ذرات دلم هر یک بفرمان کسی

مهرت آمد حاکم این مملکت شد مستقل

گفت از بهر نثار ما چه داری غیر جان

خود فدای ما نمودی روز اول دین و دل

گفتم از بهر نثار مقدمت جانی کم است

لیکن از دستم نیاید غیر […]


متن کامل شعر را ببینید ...

فیض کاشانی
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۷۶۸

 

دوست می دارم به جانش در میانِ جان و دل
چون کنم دستم رسد آیا بدان ترکِ چگل
باشدش آیا سر و برگِ جوان مردیِ آنک
دستِ من گیرد بر آرد پایِ امّیدم ز گل
کس چو من ماهی ندارد مهربان و کینه توز
کس چو من یاری ندارد جان فزای و دل گسل
دعویِ ما شد به دیوانِ قضایِ عشق […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری