گنجور

سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل ۱۲۱

 

با فراقت چند سازم برگ تنهاییم نیستدستگاه صبر و پایاب شکیباییم نیست
ترسم از تنهایی احوالم به رسوایی کشدترس تنهاییست ور نه بیم رسواییم نیست
مرد گستاخی نیم تا جان در آغوشت کشمبوسه بر پایت دهم چون دست بالاییم نیست
بر گلت آشفته‌ام بگذار تا در باغ وصلزاغ بانگی می‌کنم چون بلبل آواییم نیست
تا مصور گشت در چشمم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

سعدی