گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۱

 

دل ز دستم رفت و جان هم، بی دل و جان چون کنمسر عشقم آشکارا گشت پنهان چون کنم
هرکسم گوید که درمانی کن آخر درد راچون به دردم دایما مشغول درمان چون کنم
چون خروشم بشنود هر بی خبر گوید خموشمی‌تپد دل در برم می‌سوزدم جان چون کنم
عالمی در دست من، من همچو مویی در برشقطره‌ای […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار