گنجور

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶

 

دوش جان دزدیده از دل راه جانان برگرفتدل خبر یافت و به تک خاست و دل از جان برگرفت
جان چو شد نزدیک جانان دید دل را نزد اوغصه‌ها کردش ز پشت دست دندان برگرفت
ناگهی بادی برآمد مشکبار از پیش و پسبرقع صورت ز پیش روی جانان برگرفت
جان ز خود فانی شد و دل در عدم […]


متن کامل شعر را ببینید ...

عطار
 

امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۶

 

هر قدم کاندر راه آن سرو خرامان برگرفت
دیده خاک راه او دامان به دامان برگرفت
سر به صد زاری نهادم بارها بر پای او
کافرم گر هیچگاه آن نامسلمان برگرفت
جان به پنهانی ز ما بر بود و پیدا هم نکرد
دل به دشواری به ما بربست و آسان برگرفت
دل که اندر زلف او گم گشت نتوان یافتن
چشم کان […]


متن کامل شعر را ببینید ...

امیرخسرو دهلوی