گنجور

انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸

 

هر شکن در زلف تو از مشک دالی دیگرستهر نظر از چشم تو سحر حلالی دیگرست
ناید اندر وصف کس آن چشم و زلف از بهر آنکدر خیال هرکس از هریک خیالی دیگرست
هرچه دل با خویشتن صورت کند زان زلف و چشمعقل دوراندیش گوید آن مثالی دیگرست
هرکسی زان چشم و زلف اندر گمانی دیگرندوان گمانها نیز […]


متن کامل شعر را ببینید ...

انوری
 

حکیم نزاری » غزلیات » شمارهٔ ۲۳۱

 

بر جمال دوست ما را وجد و حالی دیگرست
عاشقان را چشم باطن بر جمالی دیگرست
بی زبان و حرفشان باشد به جان با جان سخن
در میان این جماعت قیل و قالی دیگرست
روح را با روح راح عشق از مبدای کون
هر نفس با یکدگر زان اتصالی دیگرست
تا به اکمال حقیقی کان مقام اولیاست
آن کمال نفس را در […]


متن کامل شعر را ببینید ...

حکیم نزاری